باز کن چشمانت را؛بگذار دنیا مشعوف شود از دیدن چشمانت.وسعت طبیعت را بی بهره مکن از مژگان دلربایت.بگذار لحظه ای در چشمانت خیره شوم؛بگذار دنیا را بنگرم.بگذار ببویم عطر یاس را.بگذار بنوازم نرگس هارا.و نگاهی به آسمان اندازم و سلام کنم به سپیدی ابرها.بر کنار جوی بنفشه ای از آب بگیرم.در دل دشت بدوم و با نسیم همبازی شوم.بگذار حس کنم لطافت گلبرگ های رز وجودت را...!در قلبت را بگشای تا ببینم درختان پاییزی را...و دست در دست تو زیر باران قدم بردارم؛لبخندت را بنگرم و برای تو،تنها برای تو ناز کنم...تو دست بر گونه هایم بکشی و من باز در آبی دریایت غرق شوم...و بچشم طعم عشق را!
اما افسوس!افسوس که عشق افسانه ای است.کاش ماهم جزئی از افسانه بودیم...
آری!افسانه سرّ وصال ماست!

برچسب: افسانه بایگان,افسانه پاکرو,افسانه جومونگ,افسانه,افسانه سه برادر,افسانه شجاعان,افسانه چهره آزاد,افسانه رثایی,افسانه دونگ یی,افسانه سیزیف,
نویسنده: آدرین رحیمی
تاريخ: يکشنبه
21 شهريور
1395 ساعت: 20:19