خرید بک لینک

سلام بر چشمان مهربانت که دلم برای دیدنشان سخت تنگ است

آه...در گرمای تابستان این باد های خنک و ابرهای تیره کمیاب است!انگار آسمان نیز چشمان مرا می خواند.عشق تو مرا شهره شهر کرده و دیگر کسی نیست که راز عشقم را از او پنهان کنم.صدای عبور باد از میان شاخه های درختان انگار صدای قهقهه ای است که دل مرا به سخره گرفته است.می بینی؟! دنیا دارد به من می خندد...می دانم این دوری برای تو هم سخت است اما یادت هست،که از همان روز اول، عشق، مرا بیش از تو دیوانه کرده بود.آری،دیوانه!مثل دیوانگان کوچک ترین صدا به کنار پنجره می کشاندم.دیوانه شده ام!دیوانه ی دیدارت!دیوانه بوییدنت.دیگر حتی لباس هایت هم عطر تو را نمیدهند.قرار بود این دوری را تحمل کنم تا عشقم را به تعالی رسانم اما انگار دلم کوچک تر از آن است که حتی لحظه ای بیش از این تاب بیاورد.به فکر من نیستی به این کودکی فکر کن که آن را به تازگی از آن دنیای پر جنب و جوش و لطیف کودکی اش بیرون آورده ای.این را من نمیگویم،خودت بارها گفته ای.من بزرگ شدن را دوست میداشتم اما سختی هایش را تاب نمی آورم.این کودک سرکش ناآرام زمان می خواهد تا خودش را با دنیای آدم بزرگ ها تطبیق دهد.

دلم برای چشمان مهربانت تنگ شده است!دلم برای صدای آرامش بخشت تنگ شده است!دلم برای گرمای دستانت تنگ شده است!دلم برای نوازش موهایت تنگ شده است!

دلم برای بودنت تنگ شده است...

و باز برای چشمانت...

چرا به دیدار دلتنگ دیوانه ات نمی آیی؟!

دورا دور٬

عاشقت!

و عاشق چشمانت...

برچسب: نویسنده: آدرین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 15:55

صفحه بندی