در این واپسین ایام پاییز،پشت پنجره بخار گرفته،بر روی صندلی چوبی،تنها...در انتظار تو ام!در انتظار گوشه چشمی،نیم نگاهی و شاید گرهی کوتاه در نگاهمان!
این آخرین نفس های"من"است.از این پس زمستان در پیش است و من نیز ناگزیرم همرنگ سرما بشوم؛خاکستریِ خاکستری!
و دیگر محتاج سردی نگاه تو نیستم؛خود کانون سرما خواهم شد.بر خویش برف خواهم باراند و قلب زمین را سرد خواهم کرد تا بمیرد ریشۀ هرچه بی وفایی است!
و تو همچنان در بی تفاوتی خویش غرق باش!
بیمی ندارم،دیگر زمستان در راه است!

برچسب:
نویسنده: آدرین رحیمی